صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید
20 May ستاره ای در آسمان نبود

موقعی که گفتن آخرین آرزوت چیه داشت گریه می کرد
با آخرین توانش گفت : می خوام برا بار آخر ستاره ها رو ببینم
وقتی رفتن بیرون از زندان هوا ابری بود
ستاره ای در آسمان نبود
بارون شدید تر میشد و اشک تو چشمای مرد سیاه پوست بیشتر میشد
آخرین نگاهو به آسمان زندگیش کرد و نا امیدتر از همیشه
و موقعی بود که می خواستن بکشنش
برق رو روشن کردن
اون لحظه گریم گرفت داد می زد من گناهی ندارم
من گناهی ندارم
سی ثانیه زجرش دادن و بلاخره اون سیاه پوست بی گناه مرد
بدون اینکه به آخرین آرزوش برسه
شب موقعی که بر میگشتم داشتم به فیلم فکر می کردم
جاده ها رو می گذروندم
شلوغیه خیابون خیلی دلمو گرفت
همین که منو پیاده کرد به آسمون نگاه کردم
من هنوز هم زنده هستم
چون
هنوز ستاره هایی تو آسمون بودند