صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید
March 11,2006جاده ای برای زیبایی

در حالی که محکم فشارش می دادم و گریه می کردم گفتم محمود دوستت دارم حواست به خودت باشه
آخه بهترین دوستم بود . و عقب عقب می رفتم و دست تکون می دادم حس می کردم خوابم
یعنی تا چندین سال دیگه نه می تونم ایرانو ببینم نه محمودو نه خیلی از دوستای دیگم که شاید تا همین الان هم منو به خاطره ها سپردن
داشتم می رفتم سوار هواپیما شم سوار اتوبوس بودم که برسونتم به هواپیما گفتم آخرین لحظاتی هست که تو خاک شیراز هستم
شهری که بیش از 15 سال توش رشد کردم و یاد گرفتم و یاد گرفتم که انتخابهایی دارم
رسیدیم به هواپیما دیگه قلبم داشت تند تند می زد و حس می کردم که دارم وارد دنیای جدیدی می شم
پام رو رو پله ها گذاشتم دیگه از خاک شیرازم جدا شدم
آرام آرام با اینکه حس می کردم نباید گریه کنم چون دارم وارد دنیای جدیدی می شم خودم رو گرفتم و گریه نکردم
ولی دیگه به در رسیدم نامه ای که دوستم داده بود تا تو هواپیما بخونم رو در آوردم برگشتم
به شهر نگاه کردم دیگه نشد اشکم آروم آروم در اومد
تو فکرم اومد که باید محکم تر از همیشه برم
در حالی که دستم رو سینه ام بود و احساس بسیار عجیبی داشتم
صدای گرم شدن موتور هواپیما شروع شد
جای نفس کشیدن نداشتم
نامه رو در آوردم
-
کریشنا
.........
کریشنا اهدافت یادت نره
-
صدا بیشتر و بیشتر می شد نامه رو گذاشتم تو جیبم و برا چند لحظه چشمامو بستم
هرچی صدا بیشتر می شد بیشتر اون حس عجیب سراغم میومد
هواپیما شروع به حرکت کرد
دیگه هیچی به جز گریه فکرمو مشغول نکرد
و تا موقعی که حس کردم داریم از زمین جدا می شم
نفسم بالا نمی یومد
یه لحظه کل بدنمو برق گرفت حس می کردم دارم چیزی رو از دست میدم
و اشک و اشک و اشک جلوی همه
در حالی که دیگه از آسمون شیرازو می دیدم دیگه گریه هام تموم شد و دیگه با خودم شروع کردم حرف زدن
کریشنا به سوی زندگی جدید
به سوی اینکه بفهمی هر جا و همه جا میشه شاد ترین بود و بس
میشه بهترین ها رو یافت و احساس شکست نکرد
شهر و چراغها و صدای قلب من
دیگر همه جای زمین سیاه شد و دیگر در شیراز نبودم
........................
در حالی که دوباره نامه را باز کرده بودم و کمتر از 5 دقیقه تا فرود مانده بود
شهر شهری بزرگ پر از روشنایی اولین چیزی بود که استرس رو تو وجودم اورد
بله نزدیک فرودگاه ترنتو بودیم
در حالی که شهر رو نگاه می کردم تو دلم داد می زدم کریشنا این شهر مال توست
شهری جدید برای یک زندگی جدید
گوشهایم درد گرفته بود
داشتیم فرود می یومدیم
ولی دیگر نگران نبودم نه اشکی نه هیچی فقط حسی که باید زندگی جدید آغاز کنم
و وقتی صدای ترمز هواپیما می یومد دوباره اون حس عجیب سراغم اومد
گذشت و گذشت
چندین بار اون حس عجیب اومد
و من داشتم فک می کردم با اینکه لحظات زیبایی را داشتم
ولی می توانستم کمتر استرس داشته باشم
می توانستم زیباتر باشم
و این شد تجربه ای که دفعه ی بعد دیگر استس نداشته باشم
دفعه ی بعدی بدانم که دیگر شاد باشم
و دیروز آخرین دیروز مدرسه بود برا تعطیلات بهاری
و در راه رو در حالی که 52 پرچم کشور دنیا رو می دیدم
آرام قدم می زدم و سرود ملی رو با دیدن پرچم ایران شروع کردم
و فک می کردم به اینکه همیشه همه شاد باشیم و بفهمیم داریم زندگی می کنیم
زندگی الان هست و بس
و سرود ملی را با دیدن پرچم کانادا با اینکه داد می زدم ایراااااااااااااااااااااااااااان تمام کردم
و
با اینکه کل بدنم رو برق گرفت
دوباره اون حس عجیب رو حس کردم