صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید
May 14,2006حادثه ها

در ساختمونو باز کردم
با سرعت می رفتم به طرف پارکی که اون نزدیکی بود
نفسم تند میزد
صورت معصومش یادم اومد
روی صندلی ای نشستم که همیشه منو به یاد زیبایی می نداخت
اولین بار بود کسی رو اینطوری می دیدم
یادم میومد که دفعه ی قبل که اونجا نشسته بودم بابت چی حس می کردم که یه کم زندگی سخته
داشتم فک می کردم که چرا باید از چیزهایی که داریم راضی نباشیم ؟
صورت اون مرد هر وقت تو فکرم میومد نفسم تند تر می شد
از سر جام بلند شدم دویدم به طرف تپه ای پر گل زرد
دستمو باز کردم داد زدم
سلامتیم چیز کمی نیس که دارم
روی چمنا می دویدم حس می کردم چه قد شادابم
فک می کردم هر چی هم نداشته باشم حداقل سالمم
و این برام کافیه
آروم مسیرو برگشتم
و دوباره به در رسیدم
آمبولانس اومده بود و مرد رو توی ماشین گذاشتند
و یه لحظه اون لحظه ای که چشماش باز موند دیگه تکون نخورد
اون لحظه ای که صورتش پر عرق شد
و افتاد رو زمین
تو فکر بودم که آمبولانس با صدای بلند دور می شد
دورتر دورتر
و
ما
سالمیم