صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید


April 1,2006و من یک ایرانی هستم

سالن شلوغ بود. صداهای زیادی توی گوشم می پیچید

فک می کردم چقدر خسته شدم . بیش از 2 ساعت ایستاده بودم

پسری رو دیدم همکارم بود رفتم نزدیک

-------------

اهل کجایی ؟چین ؟

آره البته

شما ؟

ایران

البته که ایران

اه بله می بینم

می دونید ایران کجان ؟

البته

دلت برا ایران تنگ شده ؟

تو برا چین چطور ؟

ملومه

منم ملومه

چینیها خیلی تلاش می کنند نه ؟

بله

تو چطور ؟

من مثل اونا احمق نیستم

با خنده ی فوق العاده ای که کردم ازش خدافظی کردم

ولی همچنان در فکر بودم

من مثل اون احمقا نیستم

یعنی کسی که تلاش می کنه احمقه ؟

در حالی که زنگ کار اختیاری تموم شد

در تاریکی با دوستم می رفتیم توی حیاط

می خواستم این بارم حس کنم دارم زندگی می کنم

به حیاط رسیدیم مرکز شهر که فاصله زیادی نداشت از ما رو نگاه می کردیم و من می گفتم با تمومه وجودم

حس کن داری زندگی می کنی

و راه می رفتیم و من همچنان غرق تاریکی و نورهای جذاب شهر بودم

و باز می گفتم بگزار حس کنم آرامش دارم

بدانم می روم برای زندگی بهتر

و وقتی یک دور کامل دور زمین ورزش زدیم

در حالی که فک می کردم به اینکه تلاش احمقانه نیس ایستادم

و دوستم به راه خود ادامه داد

نور ها رو تو چشمان خودم حس می کردم

و فک می کردم

می توان مث یک چینی تلاش داشته باشم

می توان مثل یک ژاپنی پشتکار داشت

می توان مانند یک رومی حس زندگی داشت

می توان مانند یک آلمانی واقع گرا بود

می توان مثل یک آفرقایی خاکی بود

می توان مث یک استرالیایی وطن دوس بود

می توان می توان

و در حالی که چشمانم را بستم

و نورهای همان شهر رو تصور می کردم

می توان مثل یک ایرانی ایرانی بود