صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید


19 Feb,2006غروب را هم دوس دارم چون

غروب

غروب

و غروب

 

همیشه از اسم غروب می ترسیدم

یادم به پایان میفتاد

بله نمی دونم چطور شروع کنم

نمی دونم

ولی بگم احساساتم در این کلمات هرگز جا نمیشه ولی شما می فهمید می دونم

امروز اتفاقی افتاد که

نمی خام بهش فک کنم و در موردش چیزی هم نمی گم

ولی می خام بگم حسمو

همه داشتن دست می زدن

نگاههایی ترسناک

حسی غیر قابل وصف

خودمو رسوندم به دستشویی

درو محکم بستم

خودمو تو آینه نگاه کردم

کریشنا تویی ؟

این تو فکرم گذشت

چشم در چشم به خودم نگاه می کردم

داشتم از خودم خجالت می کشیدم

صدا از سالن میومد

صدای خنده .شلوغی

به چشمای خودم نگاه کردم

با خودم می خاستم حرف بزنم

از خودمم خجالت می کشیدم

یادم اومد برا هیچ کاری دیر نیس

هیچ پایانی وجود نداره

این بار دهنم باز شد

نا خود آگاه گفتم

کریشنا

کریشنا

گریم در اومد

کریشنا تو هنوز همون کریشنایی ؟

دیگه هیچ صدایی جز صدای هق هق خودم نمیشنیدم

کریشنا چشماتو ببند

صدای قلبم

دست گذاشتم رو قلبم

سر زد از افق .....مهر خاوران

گریم هی شدید تر می شد

یادم اومد که هنوز دیر نیس

اشتباهات همیشه می گذره

تنها کسی که باید ببخشتت خودتی

چشمانم را باز کردم

کریشنا ببخشم

عزیزم می بخشمت

شروع کن

همین که الان فهمیدی می خای شروع کنی

خودش تولد هست

خودکار از تو جیبم در اوردم

دستمال برداشتم

روش یه نقاشی کشیدم

پایینش امضا کردم

نوشتم

نوشتم که

کریشنا هنوز همون کریشنای همیشگی هستی

بله من خودمو بخشیدم

تو چیزی که هیچ وقت حاضر نبودم ببخشم خودمو

ولی ولی من دیگه اون موقع حس کردم که می تونم مردی کنم و خودمو ببخشم

آره آره ببخش خودتو بابت کارای بدی که کردی

شروع کن

همین الان

دستمالو گذاشتم تو جیبم

گفتم تا موفق نشدم دوباره از جیبم درش نمیارم

اشکامو پاک کردم

گفتم کریشنا ازت ممنونم

ولی اون فقط گریه می کرد

رفتم

درو باز کردم

با اعتماد به نفس

از بین نگاههای کثیف گذشتم

خودمو رسوندم به طبقه بالا

جلوی پنجره

اولین چیزی که توجهمو جلب کرد

غروب

اولین غروبی که تو کانادا دیدم

ولی اینبار دیگه نگفتم

نگفتم که چیز خوبی داره تموم میشه

درخت

برف

غروب

صدای خنده ها

گفتم دو راه بیشتر ندارم

که زندگی کنم یا نکنم

من می خام زندگی کنم

بله زندگی مال ماست

چرا

چرا

انتخاب بد کنم

بلند شدم دستانم را باز کردم

رو به غروب گفتم

سلام غروب

اولین بار است که تو را می خاهم دوست داشته باشم

زمان دیگر نداشتم که بتونم با غروب حرف بزنم

گفتم

من دیگر بزرگتر شدم

من  فردا دیگه یه پسر 17ساله هستم

می تونم زیبایی تو رو درک کنم

پس زیبا باش

از بین درختها آخرین نور ها میومد

نفس عمیقی کشیدم

گفتم غروب من

با خودت

تمام نا برابری ها رو ببر

با خودت تمام جنگها رو ببر

با غروبت تمام کینه ها رو نابود کن

با رفتنت تمام نا مردمی ها تمام

انرژیهای منفی رو ببر

با غروبت صلح را طلوع کن

با غروبت عشق را طلوع کن

با غروبت نا برابریها را نابود کن

 در حالی که اشکهایم را  پاک می کردم

 خورشید کامل غروب کرد

و من پسری 17 ساله هستم

و ایمان دارم که

من غروب تمام کینه ها

تمام نا برابریها و جنگها را خواهم دید