صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید


 Sep 8,2006انفجار آخر

نشسته بودم تنها روی صندلی های مدرسه

بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کردم ولی بیشتر از هر چیزی ترجیحش می دادم

بعد یک تابستون پر از تجربه خاطره

اصلا" فکرشم نمی تونستم کنم که الانی که اونجا نشستم سال آخری هست که به عنوان یک دانش آموز اولین روز مدرسه رو شروع می کردم

حیاط خالی خالی بود درختا ساختمون مدرسه و سکوتی که بود قلبمو بیشتر تحریک می کرد

داشتم فک می کردم آیا سال دیگه هم از این فرصتها برام پیش میاد که بازم فک کنم. مث یه دانش آموز

به این که فک می کردم اشک تو چشمام اومد .چون سال آخری بود که به عنوان یک دانش آموز هستم. کاش می شد داد بزنم

کاش می شد گریه کنم. کاش می شد همه خاطرات این لحظه ها زنده می موندن

مث اول دبستان روزی که به کلاس پنجمی ها نگاه می کردم می گفتم اینا چقد بزرگن

کاش می شد از کلاس پنجمی ها بترسم که یه وقت کار بدی نکنم بزنن منو

کاش میشد و خیلی کاش می شدهای دیگه که شاید برا همین زمانها بگم

پس می رم که تا شاید بعدها نگم کاش می شد

ولی الان یک دانش آموز کلاس 12 هستم و خوشحالم که تلاش کردم و می کنم