صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید


July 18,2006جاده ای متفاوت

درختهای پارکی رو میدیدم خورشید هنوز توی آسمون داشت زمینو می سوزوند

شیر آب خوری رو که دیدم سریع به داخل پارک رفتم

آب می خوردم ولی بوی سیگار رو به وضوح حس کردم

رومو برگردوندم و نیمکتی رو دیدم که یک زن بد کاره سیگاری می کشید

جلو رفتم و روی نیمکت مقابل نشستم بدون اینکه به روی خودم بیارم که دیدمش

کاغذ هایی که داشتمو رو میز گذاشتم و اطرافمو با اینکه یه حس خیلی عجیبی داشتم می پاییدم

بسته ی سیگارشو باز کرد چیزی در آورد و با سیگارش قاطی کرد

دودهای سیاهی که به طرف آسمان می رفت رو زیر چشمی نگاه می کردم

چشمانشو بست گویی که در مدت یک دقیقه از حالت هوشیاری به خواب رفت

صحنه رو دیگه نمی خواستم بیشتر ببینم به طرف آبخوری رفتم به صورتم آب زدم

و جاده ی پارک رو ادامه دادم یک پسره ای که روی یک نیمکت انگار مرده ها نشسته بودو دیدم

دوباره روی نیمکت نشستم

صورتشو خوب جستجو می کردم بیشتر از 25 سال نداشت

ولی به مردگیه یک 70 ساله خودشو تکون داد وقتی دید چند نفر به طرفش میان

بعد اینکه دست به هم دادن اون چند تا پسر در حالی که از طرز حرف زدنشون می شد فهمید کار خلاف هستند

بسته ای رو در آوردن اون پسر معتاد در حالی که دستشو به زور دراز کرد تا بسته رو بگیره بی نتیجه موند

سعی کرد با دست دیگش تو جیبش کنه و هر چی پول داشتو داد

پولو گرفتن و با یک خنده بسته رو پرت کردن رو سینش

چند تا فحش دادن و با حرکت تند دور شدن و من در فکر بودم

پسر معتاد بسته رو باز کرد حس می کردم انتظاری داشت و چیزی که تو بسته بودو نصف کرد و خورد

چند لحظه بعد از سر جاش بلند شد و چند قدمی راه رفت و با کلمه های زشتی که گوشمو پر کرده بود صحنه ی استفراغشو می دیدم

روز زمین که افتاد همزمان من بلند شدم و سنگ دل تر از همیشه با سرعت از اون مرد چشمپوشی کردم

و در حالی که داد میزد فهمیدم مواد قلابی بهش دادن

اشک تو چشمام حلقه زد و یک لحظه دوباره سرمو برگردوندم تا ببینمش

جاده برای رسیدن به خیابون طولانی بود

تاریکی که جلوی جاده بود

درختهای بلند منظره رو یه طوری کرده بود

من اون صحنه ای که مرد بلند شد و استفراغ کرد توی ذهنم می گذشت

و جاده ای رو با باریکی و ترسناکی که داشت رو با فکرهای سریعی می گذروندم

بوی تعفن همه جا رو گرفته بود

و فک می کردم که در مورد این اتفاق فکر نباشد بکنم

و به خیابون که نزدیک می شدم احساس آرامش بیشتری می کردم

و می دانستم جاده ای که عبور کردم جاده ای متفاوت بود

جاده ای که من نمی توانم انتخابش کنم

به خیابون که رسیدم بلند گفتم این جاده ی من است

جاده ای متفاوت برای زندگی