صفحه را ذخیره کنید و بعدا" مطالعه کنید


تفکر

 اگر خود را صرفا يک موجود تماما مادی بدانيم می توانيم تنها در قلمروی اشياء و ماديات بينديشيم و چشمان خود را بر افکار کسل کننده و زجر آور ببنديم و سعی کنيم با تصرف و تملک و مال اندوزی شايستگی خود را ثابت کنيم و طبيعت غيرمادی خود را منجمد و بی اثر کنيم و اساس زندگی خود را بر ماديات قرار دهيم . در اين صورت رفتارها به شيوه ای می شوند که گويی هيچ مسئوليتی در مقابل احساس و افکار ديگران نداريم و استدلال می کنيم که با ابراز مادی که فراهم می آوريم به آنها خوشبختی ارائه می کنيم و رفتار خود را با گفته ايی از اين رده توجيه می نماييم : ((من زحمت می کشم ، کار می کنم ، قبوض و اقساط ماهانه را پرداخت می کنم و آنچه را که می خواهند برای آنها تهيه می کنم مگر چه کار ديگری می توانم بکنم؟)) پاسخ به اين سئوال ((چه کارديگر)) اين است که نسبت به انديشه های آنها گوش شنوا داشته باشيد و با آنها پيرامون الهامات و مکنونات قلبيشان صحبت کنيد و در فضايی آکنده از مهر و محبت خداگونه با آنچه که فراسوی جسم خاکی آنهاست يعنی روان آنان که يک وديعه الهيست تماس حاصل کنيد و تشويق کنيد که جهان را از ديدگاه خويشتن تجربه کنند.

با گردآوری و انباشتن ماديات و مال اندوزی ، هدف گزينی و پيشرفت و تصرف و تملک، ماديات تنها معيار سنجش ما برای پيشرفت می شود و از خوشبختی و سعادت درون خود غافل می شويم و با اين شيوه هميشه در تلاشيم اما به جايی نمی رسيم . من معتقدم ما چيزی بيش از جسم خاکی هستيم ، ما دارای شعور و هوشمندی در قالب جسم خود هستيم . همان طور که در درون يک گل هوش و اراده ای است که عطر و بو و سيمای زيبای گل را ساطع می کند و بدون اين هوشمندی درون نمی توانيم يک گل بيافرينيم به همين نحو لازم است با نيروی اراده پروردگار و نور الهی که در وراء جسم خاکی ما به وديعت گذاشته شده يعنی نفس خود و يا همه افراد ديگری که با آنها محشور هستيم در تماس آييم ، اما در مقابل اين سعادت ايستادگی می کنيم زيرا با اين جنبه از سيمای آدميت نا آشنا هستيم و از رو در رويی با ناآشنا وحشت داريم ، اما از خود بپرسيد آيا اين دليل قانع کننده ای برای در جازدن او باقيماندن در ماديات مطلق است ؟

در جهان ماديات سرزنش ديگران و مسئول کردن آنان آسان ترين راه است و عذر و بهانه های بسياری در دسترس ما قرار دارند و هنگامی که روند زندگی به دلخواه ما نيست با داد و فرياد می توانيم به راحتی ديگران را متهم کنيم . گردش روزگار را برای بيماری ، بازار و بورس سهام را برای ناداری و نانوايی را برای چاقی و والدين را برای نارسايی های شخصيتی خود سرزنش کنيم .

اما در جهان تفکر هر چند که ما مسئول همه چيز هستيم ولی به همان نحوی که اراده می کنيم می انديشيم و همان چيزی هستيم که فکر می کنيم. توجه کنيد باز هم تکرار می کنم ما همان چيزی هستيم که فکر می کنيم نه آن چيزی که می خوريم . اگر نخواهيم مسئوليت آنچه را که از خود ساخته ايم به عهده بگيريم در اين صورت چشمان خود به نيروی خودسازی خويشتن می بنديم و تنها در جسم مادی که به ارٍث برده ايم زيست می کنيم. اما اگر بدانيم که تفکر ما داروی شفابخش ماست و می تواند برای ما نيک بختی به ارمغان بياورد و در زندگی ما و ديگران موثر باشد در اين صورت زندگی مسئولانه تری را پيشه می کنيم و اگر ذهن خود را به جهان درونی افکار خويش متمرکز کنيم در اين صورت به شخص مسئول تری بدل می شويم. به درون خود بنگريد تا دريابيد داشتن مسئوليت بيشتری در جهان چه احساسی به شما می دهد.  دکتر وين داير

آنان که طلبکار خداييد بياييد ، بياييد

                                بيرون زشما نيست شماييد ، شماييد

چيزی که نکرديد گم از بهر چه جوييد

                               وندر   طلب   گم    نشده  بهر  چرا ييد

بسيار آسان است که خود را به عنوان يک جلد تعريف کنيم و نه بر حسب کيفيات درونی که نمی توانيم آنها را لمس کنيم و با حواس خود مانند بينايی ، بويايی ، شنوايی با آن پيوند يابيم و به اين جهت راه آسان تر را بر می گزينيم که يکی از دلايل نپذيرفتن اصل تفکر به عنوان اساس انسانيت خويشتن است و علاوه بر اين چون اکثر افراد ديگر هم خود را به اين نظر می نگرند برای ما آسان تر است که در همرنگی با جماعت در همان جهت حرکت کنيم و رو در روی آنچه که اکثريت مردم می کنند نايستيم. من اين پديده را در جوانانی که همسايگان ما هستند می بينم . هنگامی که به آنها می گويم جدا اين امکان برای آنها هست که خود را موجودی جدا از جمع بنگرند پاسخ می دهند در اين صورت موجودی عجيب و غريب  و مرموز ، به اصطلاح عوضی به نظر خواهند رسيد. اينگونه افراد اغلب در اين فکر هستند که ديگران چگونه در مورد آنها می انديشند و با چه نظری به آنها می نگرند. غافل از اينکه افکار و انديشه های آنها جزء حساس و اساسی موجوديت و هويت آنهاست و درک نمی کنند که می توانند جهان خويش را به هر نحوی که می خواهند بگردانند و اداره کنند و اغلب متوسل به آسانترين راهی که به نظر آنها می رسد و در آن می گنجند می شوند. بسياری از ما بدون توجه به واقعيت غير جسمی خود به تقليد از ديگران رفتار می کنيم و نمی خواهيم انتقاد و سرزنشی را که لازمهء داشتن تفکری مستقل است تحمل کنيم و لذا برای پرهيز از انتقاد ديگران به شيوه معمول جامعه رفتار می کنيم . ممکن است از قبول خود به عنوان موجودی که می تواند چيزی بيش از جسم خاکی باشد سرباز زنيم زيرا همه عمر خود به شيوه تفکر موجود خو گرفته ايم .

برای ايجاد تغيير و تحول بايد خود را از نو شناسايی کنيم. و انسان جديدی از خويشتن بسازيم ، و در اولويت ها و ارزش های خويش تجديد نظر کنيم ، خويشتن نگری کنيم و ذهن خود را باز بگذاريم تا بدانيم موضع ما چيست و در کجای کار هستيم ، بدون آنکه حالات دفاعی اتخاذ کنيم و يا پيرامون ديدگاه های خود قضاوت کنيم. اگر بدون انتقاد به موضع فعلی خويش بنگريم گام برداشتن در طول مسير خود را آسان تر می کنيم. ((دکتر وين داير))

آدمی در عالم خاکی نمی آيد به دست

                            عالمی ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمی 

به داستان مردی توجه کنيد که در زير نور چراغ برق خيابان در پی دسته کليد گمشده خود می گشت و عابری به او پيشنهاد کرد که در يافتن کليد به او کمک کند آن مرد تشکر کرد و هر دو باهم به جستجو پرداختند و پس از نيم ساعت تلاش بيهوده عابر از او پرسيد در کدام نقطه کليد خود را گم کرده است مرد پاسخ داد آن را درون خانه بجا گذاشته است عابر پرسيد پس چرا در بيرون از خانه آن را جستجو می کند مرد پاسخ داد  زيرا در درون خانه چراغی وجود ندارد و به اين دليل به اينجا آمده ام تا زير نور چراغ خيابان آن را بيابم.

اين داستان نکته ای را که می خواهم بيان کنم به خوبی روشن می سازد و اين دقيقا همان کاری است که ما می کنيم يعنی راه حل مسائل خود را در خارج از خويشتن جستجو می کنيم. ما در درون خود زندگی و تفکر می کنيم ، آدميت ما در درون ما جای دارد با اين حال زمان زيادی را صرف جستجوی راه حل مسائل خود در خارج از خويشتن می نماييم زيرا درون ما تاريک است و نمی توانيم در پرتو افکار خود آن را روشن سازيم. ما در مقابل اين اصل می ايستيم که هر آنچه که هستيم تفکر ماست و ما چيزی جر انديشه های خود نيستيم و از اين روی بسيار آسان تر است که به بيرون از خويشتن بنگريم.

تفکر چيزی بيش از عمل ذهن است . تفکر در واقع تمامی هستی ماست و ما چيزی جز تفکر و يا روان خود نيستيم. تنها جزيی که از قلمروی فکر ما جداست جسم ماست و به جز آن تفکر ما همگی هستی ما را تشکيل می دهد.

جسم ما تنها آن ظرف يا محفظه ای است که ذهن ما را در خود جای می دهد و به اطراف می برد. سعی کنيد در باره تفکر خود بيانديشيد ، تفکری که نه تنها در درون بلکه در برون از شما نيز وجود دارد. در بدو امر اين کار ممکن است دشوار باشد زيرا عادت بر اين داريد که تفکر خود را يک جريان عمل درونی بدانيد که جسم شما را کنترل و هدايت می کند. حال در عوض سعی کنيد نيروی تفکر خويش را جهانی بدانيد که در آن متولد شده ايد و در آن غوطه می خوريد. يعنی تفکر هم عملی است که هم از شما سر می زند و هم جوهر هستی و موجوديت شماست. يعنی شما هم تفکر می کنيد و هم در عين حال خود تفکر هستيد و هنگامی به اين تصور عادت کرديد برای شما آسان خواهد بود که همه تفکرات خود را بخشی از وجود خويشتن بدانيد.

در اين جا يک درس مختصر پيرامون آنچه که تفکر ناميده می شود ارائه می گردد‌:

((تمايل برای بهبود زندگی خويشتن در واقع تفکر برای زندگی خويش است . اراده شما برای زندگی در واقع تفکر شما برای زندگيست. نگرش به زندگی در واقع تفکر در امر زيستن است . تمامی گذشته شما از بدو تولد تا اين لحظه در واقع تفکر شما نسبت به اين موضوع است و چيزی بيش از يک تفکر نيست. کل آينده شما از اين لحظه به بعد نيز چيزی بيش از تفکر شما نيست. ارتباط شما با ديگر افرادی که در زندگی شما هستند همان تفکر شماست و نه چيزی بيش از آن و اراده و تعهد شما برای موفقيت چيزی بيش از تفکر شما برای نيل به اين هدف نيست . آرزوی موفقيت در واقع تفکر پيرامون موفقيت است )).

چون شما هيچگاه نمی توانيد درون مغز ديگری جای بگيريد و جهان را همانند او احساس کنيد ، در واقع از آن شخص و تجربيات و ذهن او به دور هستيد و آن شخص را از طريق تفکر خود تجربه می کنيد. مختصر آن که شما از طريق جريان عمل ذهن خود به همه چيز و همه کس در اين سياره مربوط می شويد ، و اين جهان نيست که کيفيت زندگی شما را تعيين می کند بلکه اين شما هستيد که تصميم ميگيريد که جهان را از طريق تفکر خود چگونه و به چه نحو ببينيد.

گروه زيادی از متفکرين بزرگ و مورد احترام بشريت با سوابق و تخصص های متفاوت متفقا به اين نتيجه رسيده اند که تفکر و ذهن ما تعيين کننده روند زندگی ماست و مسير آن را ترسيم می کند.

 فيلسوف هلندی به نام اسپينوزا گفت : (( تمام چيزهايی که از آنها می ترسيدم و يا مرا می ترساندند هيچگونه جنبه های خوب يا بدی در بر نداشتند وجز آن که ذهن مرا زير نفوذ خود می گرفتند )).

آلبرت اليس گفت : مردم و امور ما را برآشفته نمی کنند بلکه اين خود ما هستيم که با اين باور که آنها می توانند ما را برآشفته کنند برآشفته می شويم.

رالف والدو امرسون می گويد : ما بدل به آن چيزی می شويم که همه روز پيرامون آن می انديشيم. و بر طبق گفته شکسپير : چيزی به نام خوب و بد وجود ندارد و اين تفکر ماست که آن را اين چنين می کند.

مردم به همان اندازه خوشبخت هستند که خوشبختی در ذهن خود بيافرينند و تصميم به نيک بختی را در ذهن خود بپرورانند.

آينده ما به وسيله شيوه تفکری که اغلب خود برميگزينيم تعيين می شود، در واقع ما بدل به آنچه که پيرامون آن می انديشيم می شويم. به همه ما اين نعمت و موهبت اعطاء شده که نمايشنامه زندگی خود را بنويسيم و اين برای من يک واقعيت مطلق است و به اندازه درخشندگی آفتاب حقيقت دارد. هيچ راهی برای نيل به نيک بختی وجود ندارد ، نيک بختی خودش يک راه است . (( دکتروين داير))